خانه / شهدا و دفاع مقدس / خاطره و داستان

خاطره و داستان

خواب پنج دقیقه ای| خاطرات شهدا

عملیات محرم بود.توی نفربر ِ بی سیم نشسته بودیم.آقا مهدی دوسه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف میزدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمیدهد. همان طور نشسته خوابش برده بود.چیزی نگفتم.پنج شش دقیقه بعد ،از خواب پرید. کلافه شده بودبدجور،جعفری پرسید چی شده؟ جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره ...

ادامه نوشته »

شهدا در کلام رهبری

بنده قبل از انقلاب در مسجدی در مشهد نماز میخواندم و برای مردم صحبت میکردم؛ جوان‌ها هم جمع میشدند. آن وقت شهادت مثل دوران بعد از انقلاب، این‌طور ارزان نبود؛ اما شهدایی داشتیم. به آنها میگفتم: جوان‌ها! برادرها! شهادت، مرگ تاجرانه و مرگ آدم‌های زرنگ است. این هدیه را خدا ...

ادامه نوشته »